زن ارديبهشت

 

دوست دارم بنویسم ولی نمیدونم از کی؟ از کجا؟ فیلد کاریم تغییر کرده و سر کار وقت آزاد زیادی ندارم که بتونم هروقت عشقم می کشه چیزی بنویسم.

یادش به خیر چند سال پیش  هر وقت دوست داشتم ، می نوشتم. سری به وبلاگ دوستان می زدم و از اینکه تو جمع وبلاگ نویسا هستم خوشحال بودم. از اینکه جائی بودم که راحت می تونستم حرفا م و بگم حس خوبی داشتم.

هم از تنهائی در می اومدم . هم حرفامو می نوشتم هم احساس می کردم مهرمی ورزم پس هستم!

از اون روزا تا حالا یه عالمه اتفاق خوب و بد و یه عالمه بالا و پایین تو زندگیم داشتم انگار که سالها گذشته!

نمیدونم خوبه یا بد ؟ فقط اینو می دونم که با همه خوب و بدش این چند سال از بهترین سالهای  عمرم بوده چون بعد از مدتها، روزها و سالها، این خودم بودم که زندگی می کردم به خاطر خودم برای خودم و به عشق خودم !

و خوشحالم خیلی خوشحالم...

   + بانوی اردیبهشت ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

 

جرج آلن:

 اگر کسی را دوست داری، به او بگو.

 زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند،

 می‌شکنند...

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

 

دوست دارم های روز مبادا

 

دوست دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

 

 


 

   

 

مراقب افکارتان باشید   که تبدیل به گفتارتان میشوند

Watch your thoughts; they become words.

 

مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود

Watch your words; they become actions.

 

مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود

Watch your actions; they become habits.

 

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

Watch your habits; they become character;

 

مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود

Watch your character; it becomes your destiny.

 

امیدوارم که روز خوبی داشته و  هر مشکلی که با آن روبرو هستید

I hope you have a good day no matter what problems you may face.

 

آخرین روز آن باشد و تمام شود

It's the only day you'll have before it's over

 


 

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

 

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند  

 

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٤
comment نظرات ()

دوست داشتن

USE vs. LOVE

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

 

  زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

 

مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

 

در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

  At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures

 

وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

 

آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت وچندین باربا لگد به آن زد

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

 

حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

 

روز بعد آن مرد خودکشی کرد

The next day that man committed suicide. . .

 

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

Things are to be used and people are to be loved.

 

در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

 

همواره در ذهن داشته باشید که:

Let's try always to keep this thought in mind:

 

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

Things are to be used,People are to be loved.

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
comment نظرات ()

 

حس کردم لازم دارم بنویسم ....دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود. دلم برای شهرزاد تنگ شده برای همه حرفای بی ریا و خودمونی برای اونائی که رفتن واسه اونائی که موندن واسه خودم ...واسه دلم...واسه خاطره هام واسه...

سلام...

بعد از یه سکوت تقریباً 3 ساله

پس بازم سلام

آرزو میکنم فرو افتادن هر برگ پائئزی آمینی باشد برای آرزوهای قشنگتون

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو،

همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.

اول فقط يک دلْ ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.

بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.

برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...

برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!

باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم

... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢
comment نظرات ()

...

اي مسافر ! اي جدا ناشدني !

گامت را آرام تر بردار !

 از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ببينمت .

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

 مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش.

 با من سخني بگو .

 مگذار يکباره از پا در افتم ..

فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٦
comment نظرات ()

جذابيتهای تهران

 

 تهران تنها شهري است که در آن مي‌توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد،

 وسط پارک شام بخوريد،

 در رستوران به ديدن مانکن‌هاي لباس‌هاي مدل جديد برويد،

در تاکسي نظرات سياسي‌تان را بگوييد،

 در کوه برقصيد،

 اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد

در تهران از همه جاي ماشين‌ها صدا در مي‌آيد، جز از ضبط صوت آن.

.در شمال شهر تهران مردم در سال 2020 ميلادي زندگي مي‌کنند و در جنوب شهر در سال 94 هجري قمري

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()

 

 

دوست عزيزي اين مطلب رو برام فرستاده ....خيلي زيبا بود و تاثير گذار .

 پند ارزشمندي است   .... نظر شما چيه ؟

 

 چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!

 هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن

قلبت را خالي نگه دار... اگر هم يك روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر

باشد . به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم....

   + بانوی اردیبهشت ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()

 

زندگي يعني بازي

سه ، دو ، يک …

سوت داور...

بازي شروع شد!!!

دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربون شدي…

بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي

سوت داور---------------

 بازي تمام شد...

زندگي را باختي!!

   + بانوی اردیبهشت ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()

عشق يعنی همه چيز

تو فکر يک سقفم

يه سقف رويائی

سقفی برای ما

حتی مقوائی !

تو فکر يک سقفم

يه سقف بی روزن

سقفی برای عشق

برای تو با من

..........

سقفی اندازه ی قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطيف لحظه ها

واسه پيچيدن بوی اطلسی

.........

زير اين سقف

با تو از گل  از شب و ستاره می گم

از تو  و از خواستن تو   می گم و دوباره می گم .

زندگی مو  زير اين سقف با تو اندازه می گيرم

جون ميدم تو معنی تو   معنی تازه می گيرم

.........

سقفمون افسوس و افسوس

تن ابر آسمونه

يه افق يه بی نهايت

کمکترين فاصلمونه

..........

تو فکر يک سقفم......

   + بانوی اردیبهشت ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۱
comment نظرات ()

 

در زندگی خود شور و شگفتی های زيادی می بينم .

گاهی لذت بودن در جريان زندگی را تجربه می کنم و گاه خارج شدن از مسير دلخواه را .

می دانم که تمامی اينها بخشی از جريان زندگی و يادگيری است . همواره به خاطر دارم که ...

همه چيز درست پيش می رود .

               همه چيز درست پيش می رود.

                                        همه چيز درست پيش می رود.

خدا جون کمکم کن .....

   + بانوی اردیبهشت ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۸
comment نظرات ()

 

زندگی حکايت مرد يخ فروش است که 

پرسيدند:‌

فروختی؟؟

گفت:‌

نخريدند ؛ تمام شد.!!!

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٤
comment نظرات ()

 

هي تو !

تنفس بي ترانه ي ناتمام !

ميان اينهمه پنجره كه باز است به روي باد ، چرا من ؟!!

من در قمار همين علاقه ي آسان گريه ها از دامان دريا برده و خوابها به قيمت همين بيداري بي خيال باخته ام .

خيلي ها سهمشان از عشق را در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند .

هي تو !

تنفس بي ترانه ي ناتمام !

ميان اينهمه پنجره كه باز است به روي باد ، چرا من ؟!!

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢
comment نظرات ()

...

خدا كنه هيچ وقت از گوش دادن به درد دلهاي من خسته نشی .

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٠
comment نظرات ()

...

همين طور که دارم ياد ميگيرم خودم را دوست داشته باشم به تو هم کمک ميکنم که ياد بگيری خودت را دوست داشته باشی .

از راه عمل و از طريق گفتارم پيوسته به تو ياد آوری ميکنم که وقتی در عالی ترين حالت خود هستی ...

  • پر از نشاط و زندگی هستی .
  • آدم وظيفه شناسی هستی .
  • توانا و کامل هستی .
  • پر توان و پر مهر و محبت هستی .
  • آشنائی با تو مايه خوشحالی است .
  • سرشار از زيبائی ـ قدرت و روشنی هستی.
  • زندگی تو تحول می يابد .
  • هر کجا که قدم ميگذاری با دنيای پيرامونت رابطه درستی بر قرار می کنی.
  • خيلی چيزها برای بخشيدن داری .
  • می توانی سرت را کاملاً بالا بگيری.
  • تو لايق عشق هستی . 

   و من ......عاشق تو هستم  

                         من ....عاشق تو هستم 

                                             من .....عاشق تو هستم .

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٦
comment نظرات ()

 

 

چشم هايم را باز می کنم و سعی می نمايم آن چيزی را که چشم مرا به روی خيرها و خوبی ها و منافعم می بندد ببينم . ديگر خود را نگران چيزهائی كه آرامش را از من می گيرند نمی كنم . اين را می فهمم كه آنچه واقعاٌ مهم است - مهم تر از هر چه كه فكرش را بكنی - همان عشقی است كه به خود و ديگران دارم .

مهر می ورزم پس هستم....

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٥
comment نظرات ()

 

خودت را دوست بدار

همسايه ات را دوست بدار

دشمنت را دوست بدار

اما اول از عشق به خودت شروع كن

تو نمي تواني بدون عشق به خود

ديگران را دوست بداري

چيزي را كه نداري

نمي تواني ديگران را در آن سهيم كني

اگر خودت را دوست نداشته باشي

نمي تواني ديگران را دوست بداري

دان ميگل روييز

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳
comment نظرات ()

 

بدون عنوان

۱- وقتی داشتم کامنت های متن قبلی رو که دوستان محبت کرده و نوشته بودند رو می خوندم پيش خودم فکر کردم که شجاعت هم بد چيزی نيست .... نوشتن اسم اصلی يا نوشتن ايميل يا وبلاگتون فقط يه کوچولو شهامت و شجاعت می خواد . شجاع باشين و با آدرس کامل کامنت بزارين لطفاْ‌

۲- اگه ميدونستم نوشتن جملات  قشنگی که به همسران ياد ميده چطور از هم تشکر کنن اینقدر جذابه زودتر می نوشتم . اميدوارم همه ما آنقدر شجاع باشيم و آنقدر توانائی داشته باشيم که بتونيم انچه رو که در قلبمون هست رو به زبون بياريم...بنويسيم و يا ابراز کنيم .

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳
comment نظرات ()

 

به خاطر همه چيز ....

به خاطر همه کارهائی که  برايم انجام ميدهی از تو متشکرم ....

به خاطر مهر و محبتهايت از تو متشکرم....

به خاطر لحظات زيبائی که در کنار هم آفريديم از تو متشکرم .....

به خاطر لحظاتی که به من فکر ميکنی متشکرم...

به خاطر چيزهائی که از طريق تو در مورد خودم کشف می کنم متشکرم....

به خاطر گوش دادن ها  عشق ورزيدن ها  نوازش ها  تعريف و تمجيدها  خنديدن ها  تلاش کردن ها  اميد دادن ها  مراقبت ها کنار هم بودن ها  کارها خريد کردن ها  پشتيبانی ها غمخواری ها کمک ها حمايت ها  قدم برداشتن ها  و سخن گفتن ها يت از تو متشکرم 

متشکرم که شريک زندگی من هستی .....

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱
comment نظرات ()

شب بی پايان

اصلاْ شب خوبی نیست امشب ....من و مامانم هر وقت اینتوری حالمون بد می شه با هم میزنیم زیر آواز ...امشب اما احتمالاْ خوابه و میدونم که اونم امشب حالش بده برای همه وداع های بی پایان .......از اول شب یا یاد مامان اما تنها دارم زمزمه میکنم به یاد همراهیاش و میدونم که حالمو میدونه  بی هیچ حرفی . . مامانی باهات میخونم ...حال امشب منو میدونی باهام همراهی کن مثل همیشه...

دیگه عاشق شدن و ناز کشیدن فایده نداره..... نداره  

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره .....نداره

وقتی ای دل ... به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار ....

وقتی ای دل ...به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار ......خودتو نگه دار 

دیگه عاشق شدن و ناز کشیدن فایده نداره ... نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ........نداره

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٦
comment نظرات ()

 

بيل گيتس پولدارترين فرد روي زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل کننده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين چيز زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتي که تو 1 ساله بودي، اون (مادر) بهت غذا ميداد و تو رو مي شست و به اصطلاح تر و خشک مي کرد تو هم با گريه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي

وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي که ، وقتي صدات مي زد ، محل نميگذاشتي و فرار مي کردي

وقتي که 3 ساله بودي، اون ، با عشق تمام غذايت را آماده مي کرد تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر مي کردي

وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد تو هم، با رنگ کردن ميز و ديوار ازش تشکر مي کردي تا نشون بدي چقدر هنرمندي !

وقتي که 5 ساله بودي، اون لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردي

وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد تو هم ، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر کردي

وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي خريد تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي

وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني ميخريد تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردي

وقتي که 9 ساله بودي، اون ، هزينه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري ازش تشکر کردي و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي

وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي

وقتي که 11 ساله بودي اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد تو هم ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردي و زحمت کشيده !

وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلويزيون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردي تا از خونه بيرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردي


وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني تو هم، اينجوري ازش تشکر کردي : تو سليقه اي نداري ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه !

وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردي ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن يک نامه ساده

وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه
تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه و اينجوري ازش تشکر کردي که خستگيش کاملا در بره

وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني و به تو رانندگي ياد داد تو هم هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي

وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي

وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي

وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالي ، بيرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اينکه نمي خواستي بهت بگن بچه ماماني و اون هموم جا خشکش زد

وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم

وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد يک خط مشي براي آينده ات داد تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : من نمي خوام مثل تو باشم ، فکراي تو قديمي است و دنيا عوض شده

وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسيدي هزينه سفر به اروپا را برام تهيه ميکني

وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت ، بجاي کادو يه عالمه اثاثيه داد تو هم پيش دوستات بهش گفتي : اون اثاثيه ها چقدر زشت هستن

وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه ، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم

وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه تو هم بجاش يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي که مادرت مزاحم نباشه

وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي

وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو يادآوري کنه تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي و بهش تسليت گفتي

وقتي که 50 ساله بودي، اون، ديگه خيلي پير بود و مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي

و سپس، يک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهايي که تو (در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني ... و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريغش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون در طول عمرت فقط يک مادر داري ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

امروز وقتي مادرم را ديدم رويش را ميبوسم و بهش ميگم ماماني دوستت دارم و به دوستانم هم ميگم که من از ته قلبم مامانم را دوست دارم

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٦
comment نظرات ()

حالم خوب است !

 

حالم خوب است .

ملالی نیست جز گمشدن گاه بگاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با اینهمه عمری اگر باقی بود،

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان

 تا یادم نرفته است بنویسم

 حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود.

میدانم همیشه حیاط آنجا پراز هوای تازه باز نیامدن است.

 اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هرازگاهی

 ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست؟!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار...هی بخند !

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است.

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سفید

از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامه های کسان مرا میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 نه ... نه !

نامه ام باید کوتاه باشد ،

ساده باشد.

بی حرفی از ابهام و آیینه

               از نو برایت مینویسم ،

                                حال من خوب است .

                                                  اما تو باور مکن!.......

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
comment نظرات ()

 

 

چند وقته كه گير دادم به شعرهائی كه يه عالمه حرف توشونه و يادم رفته يه چيزائی رو به بعضی آقايون يادآوری كنم .

بد نيست اين مطلب رو هم  بخونيد .

...بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه ، كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده ؟"

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."


موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت

استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه،

خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٢
comment نظرات ()

صبوری

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود 


صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ...
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

   + بانوی اردیبهشت ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
comment نظرات ()

باور که نمی‌کنند!

هزار سال تمام است که خوابی مديد
لبان مرا به تعبير تفألی مشکوک فرو بسته است

رهايم کن ای شد آمد ترديد!
من از تهور اين تاريکی، پنجه بر تحمل ديدگان دريا فشرده‌ام.

گمان مکن همه‌ی ما مزاری ميان گلستان داريم!
اينجا کسی از من سراغ عزلت آسمان را نمی‌گيرد.

عجيب‌تر اينکه تنها اسبی،‌ يا بهتر است بگويم که توسنی ...
توسنی گُر گرفته در بوته‌های باد
شيهه‌ی مرا در يالهاش، پا از رکابِ آتش گرفته است.

هی! هی کسان ساده‌ی بی‌مقصد!
 مرده‌ی بی‌نماز مرا کجا می‌بريد؟

رهايم کن ای شد آمد ترديد!
به کسی چه مربوط که من از ميان همه‌ی جامها
هلاهل لاعلاج خويش را برگزيده‌ام.

هزار سال تمام است که رويای مه‌آلوده‌ای در شب انهدام
هوای مرهمِ مقررِ زخمی از متانت مرا دارد.

مقال من و تو، مشتی ترانه‌ی مفت است
رها کن اين شد آمد ترديد را ...!

نه مژده‌ی عنقريب شفايی در کف
نه اميد پنهانی از بلاهت واهی ...

هزار سال تمام است
که مرده‌يی ای ماه! کلمه! ای کبوتر چاهی!...

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
comment نظرات ()

طوری بيا ...

طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند

سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش

به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن

شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را

در خواب خسته‌ترين مسافران ... خراب کرده‌اند

يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد

 يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد

يعنی که ما تنها می‌مانيم

 تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم

 يعنی که ما تنها می‌مانيم

تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيده‌ايم.

 شما شاهد من باشيد

تمام تقصير ما

عبور از پشته‌ی پلی بود

که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست

آن سوی ساحلش باد می‌آيد و

آدمی از آواز آدمی

خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد!

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۸
comment نظرات ()

نشانی

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو،

همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.

اول فقط يک دلْ ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.

بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.

برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...

برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!

باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم

... نشانی خانه‌ات کجاست؟!  

   + بانوی اردیبهشت ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۸
comment نظرات ()

يک روز ...

 

يك روز مي بوسمت !

فوقش خدا مرا مي برد جهنم !

فوقش مي شوم ابليس !

 آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت !

 چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !

 

 يك روز مي بوسمت !

 پنهان كردن هم ندارد .

مثل احساس تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند .

 عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .

 

يك روز مي بوسمت !

 يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت !

 و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .

 

يك روز مي بوسمت !

 يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .

 

يك روز مي بوسمت !

هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم !

دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر ........... .

آخر ، عشق شش حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه برايم شش حرف كه سهل است، هزار هزار حرف باشد

 

يك روز مي بوسمت !

مي خندم و مي بوسمت !

 گريه مي كنم و مي بوسمت !

يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت !

لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت !

 تو احتمالا سرخ مي شوي، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٧
comment نظرات ()

ميخ در ديوار

 

ميخ در ديوار

 

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»  

 

اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.

 يك نسخه ازاين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.

 

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
comment نظرات ()

تو هم بيا

شنيده‌ام يک جايی هست

جايی دور

که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ها دلت گرفت

می‌توانی تمامِ ترانه‌های دخترانِ می‌خوش را

به ياد آوری

 

 می‌توانی بی‌اشاره‌ی اسمی

بروی به باران بگويی

دوستت می‌دارم

يک پياله آب خُنک می‌خواهم

برای زائران خسته می‌خواهم

ديگر بس است غمِ بی‌بامدادِ نان وُ

هَلاهلِ دلهره

ديگر بس است اين همه

بی‌راه‌رفتنِ من و بی‌چرا آمدن آدمی.

من چمدانم را برداشته

دارم می‌روم.

 

 

 تمام واژه‌ها را برای باد باقی گذاشتم

تمامِ باران‌ها را به همان پياله‌ی شکسته بخشيده‌ام

دارايیِ بی‌پايانِ اين همه علاقه نيز.

 

 شنيده‌ام يک جايی هست

حدسِ هوایِ رفتنش آسان است

تو هم بيا.

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٠
comment نظرات ()

 

 

 به فصلی که توش هستيم  نمی خوره  اما خالی از لطف نيست ....

 

 

 

اينجا بهشت است !

اين قلب توست كه مثل جهنم شده!

هيچ قانوني برايش نتراش!  فقط سعي كن !

كه بهتر ازمن باشی  هميشه دليلي وجود داره ...

ميتوني بهشت خودت را درست كني ، در نزديكي خودت...

هميشه قلبي داشته باش كه بديش به ديگران ،

و نترس!

از اينكه به ديگران بفهماني  چقدر عاشقشوني!

‌چقدر با خوشحاليشون خوشحال ميشي!

و از لبخندشون! قلب توست كه محكم تر ميشه !


قبل اين كه بهار از راه برسه

 

اين تويي كه بايد قلبتو سبز كني

 

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۳
comment نظرات ()

روز مبادا

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما چونانکه بایدند  نه بایدها...

 

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

 

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا

 

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

 

اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...

 

هر روز بی تو روز مباداست

 

   + بانوی اردیبهشت ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
comment نظرات ()

 

 

 

هنوز هم

 

يک ديدار ساده

 

می‌تواند

 

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب

 

 در کوچه ‌باغِ باران باشد...

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥
comment نظرات ()

و خدا انگاری ....

صفحات خالی دفتر شعرم امشب

پر شده از مهتاب

و خدا انگاری

می نويسد به دلم شعر تو را

 

نام تو رمز تمام هستی

بودنت جاری معصوم خيال

خاطرات بودن

ديدن سوختن شعله شمع

شعله شمع دلم

كه برايت می سوخت

در شب تيره و تار

 

لحظه ها پر ترديد

التهاب از سايه

ودلم پر آهنگ

زمزمه ؛ شور و شقايق با هم

 

آسمان ؛ آبی تو

لب دريای حضور

صفحاتی پر از عشق و نگاه

دست تو روی سرم

می كشد موجی از آن مهر خدا

بر دل صاف شقايق های سرخ

 

و خدا انگاری

می نويسد به دلم شعر تو را

شعری از آيات نور

زمزمی از خورشيد

شعله ای از مهتاب

دل من بار امانت بر دوش

 

خاطرات تو و من

ياد رقصيدن بيد مجنون

بر زمين عطش آلوده مهر

همگی شعر تو را می خواندند

و همه وصف تو را بر دل خود می جستند

 

صفحات دل من

پر شده از مهتاب

و كسی نيست بخواند كه دلم

عاشق روی نگار است امشب

عاشق بوئيدن آن گل سرخ

عاشق باريدن باران تو

بر تمام اين كوير دل من

 

وخدا انگاری

می نويسد به دلم شعر تو را

وخدا انگاري....

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
comment نظرات ()

 

 

.......

من ته باغ ، کسی را دیدم
که به دستش سبدی عاطفه داشت
داشت در پای چناری غمگین
تخم آواز قناری می کاشت

دیدم او را که در آن گوشه ی باغ
دست بر گردن گل ها انداخت
سوز می آمد و او شالش را
روی یک پیچک تنها انداخت

برف را از سر یک بید تکاند
دست یخ بسته ی او را ( ها ) کرد
زیر آن بید دو زانو زد و بعد
با یخ روی گلی دعوا کرد

وقتی از باغ جدا شد دیدم
صورتش خیس و دلش غمگین بود
سبد عاطفه اش را بخشید
به کلاغی که لب پرچین بود...

 

   + بانوی اردیبهشت ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٧
comment نظرات ()

 

چهارشنبه، 15 تير، 1384

 

وای .....خسته شدم .....

بذارين اول سلام كنم ، يعد ميگم واسه چی خسته شدم ...

اول سلام. من بانوی ارديبهشتم.....يك ساعته كه دارم واسه وبلاگم اسم

 انتخاب می كنم . اما هر چی می نويسم ، ميگه تكراريه....از جمله :

بانوی ارديبهشت  ( خستگيم به خاطر اين موضوع بود) ديگه كم كم

داشتم نااميد ميشدم كه بالاخره با اسم زن ارديبهشت بهم خوشامد

گفت.

حالا چه فرقی ميكنه؟ چه بانوی ارديبهشت ...چه زن ارديبهشت......

من ارديبهشتيم!

.......................................

براي كساني كه وبلاگ منو ميشناسن اين جمله آشناست .براي كساني كه از اولين روزهاي شروع وبلاگم با محبتهاشون منو همراهي ميكردن اين جمله آشناست .

اومدم كه دوباره بگم من ارديبهشتيم ......

اومدم كه بگم:‌

يك پنجره براي ديدن 

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهائي را

از بخشش شبانه عطر ستاره هاي كريم

سرشار مي كند .

و مي شود از آنجا

خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست !

   + بانوی اردیبهشت ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٢
comment نظرات ()

 

دوستان خوب وبلاگی سلام.

من حالم خوبه . فقط به کمی سکون و سکوت احتیاج دارم . از این که جواب کامنتهاتون رو ندادم معذرت  می خوام . ( مخصوصا از ماهان و مریم عزیز )‌

تا بعد...

بدرود .

   + بانوی اردیبهشت ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد